سفارش تبلیغ
صبا ویژن


سکوت ابدی

من نشانی از تو ندارم اما،

نشانی ام را برای تو می نویسم...

درعصرهای انتظار،

به حوالی بی کسی قدم بگذار!

خیابان غربت را پیدا کن

و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!

کلبه ی غریبی ام را پیدا کن،

کناربیدمجنون خزان زده

و کنارمرداب آرزوهای رنگی ام!

درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو!

حریر غمش را کنار بزن!

مرا می یابی...


نوشته شده در دوشنبه 90/12/22| ساعت 8:52 عصر| توسط hasti| نظرات ( ) |

یه روزایی خیلی دلت می گیره برای خیلی چیزا..

برای خاطره ها...

برای روزای رفته...

برای عمری که رفته...

برای عروسک بچگی هات...

برای مدرسه...

برای بازی های کودکانه...

برای تک تک روزا که دارن جوونیت رو با خودشون می برن

و امان ایستادنم نمیدن...

انقدر دلت می گیره که میخوای بری یه جای دور،دور،دور...

یه جا که راحت بتونی اشک بریزی ...

یه جاییکه بغض تو گلوت رو فریاد بزنی....

یه جاییکه به خودش نزدیک تر بشی و بهش بگی خسته شدی...

خسته از همه چی از همه دنیا...

بگی خسته شدم ولی لااقل هوامو داشته باش

تا کم نیارم...

تو که نزدیکی بهم حتی از رگ گردنم نزدیک تر بازم هوامو داشته باش ...

بازم دستامو بگیر...

میدونم فقط خودتی که بهم آرامش میدی ...


نوشته شده در چهارشنبه 90/12/17| ساعت 11:12 عصر| توسط hasti| نظرات ( ) |

آموختم که : زندگی سخت دشوار است ....

اما من از او سخت ترم !


آموختم که : فرصتها هیچگاه از بین نمیروند ....

بلکه شخص دیگری فرصت از دست رفته

را تصاحب میکند !


آموختم که : چشم پوشی از حقایق ....

واقعیت آنها را تغیر نمیدهد !


آموختم که : تنها کسی که مرا در زندگی شاد میکند...

کسی است که به من

میگوید : تو مرا شاد کردی !


آموختم که : مهربان بودن بسیار مهم تر از جنگجو بودن است !


آموختم که : خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید ....

پس من نمیتوانم همه چیز را

دریک روزبدست آورم !


وبالاخره آموختم که :

سکوت قدرت بی انتهاست ،

عشق نا پیدا ،

هستی نا آشنا و دیدن بی انتهاست


نوشته شده در سه شنبه 90/12/16| ساعت 9:38 عصر| توسط hasti| نظرات ( ) |

آری همیشه قصه این چنین بوده است

گفتی از دلتنگی هایم دیگر سخنی نگویم

من امشب دلتنگی هایم را به دست باد سپردم

تا این باد با دلتنگی هایم چه کند

آیا دلتنگی های مرا به دریا خواهد برد؟

و فریادش را با فریاد موج های بیتاب یکی خواهد کرد؟

یا در این شب بارانی ...

بر سنگفرش کوچه ی خلوت جاریش می کند

یا شاید در شبی مهتاب

آن را به نگاه یک غریبه که به ماه خیره شده بسپارد!

یا شاید در پگاهی سرد

در گوش دو پیکر خسته در خواب زمزمه اش کند!

آیا کسی دلتنگی های مرا خواهد شنید؟

دلتنگی هایم را به باد سپرده ام...

شاید این باد دلتنگی مرا

در گوش تو ای ناب تر از غزل هایم زمرمه کند!

بگذار برایت بگویم

که امشب سخت دلتنگت هستم...............!


نوشته شده در یکشنبه 90/12/14| ساعت 6:59 عصر| توسط hasti| نظرات ( ) |

اندیشه ات را با که می پرورانی؟!

خوش به حالش...

مراهمین بس که

دوستت دارم.

تقصیر تو نبود!

خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها

خاموش شود!

خودم شعر های شبانه ی اشک را

فراموش نکردم!

خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم!

حالا نه گریه های من دینی به گردن تو دارد?

نه تو چیزی بدهکار دلتنگی این همه ترانه ای!

خودم خواستم که مثل زنبوری زرد?

بالهایم در کشاکش شهدها خسته شوند

و عسلهایم

صبحانه ی کسانی باشند

که هرگز ندیدمشان!

تنها آرزوی ساده ام این بود

که در سفره ی صبحانه ی تو هم عسل باشد!

که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی

و بعداز قرائت بارانها

زیرلب بگویی:

((یادت بخیر ! نگهبان گریان خاطره های خاموش))

همین جمله

برای بند زدن شیشه شکسته ی این دل بی درمان

کافی بود

هنوز هم جای قدم های تو

بر چشم تمام ترانه هاست!

هنوزم همنشین نام وامضای منی!

دیگر تنها دلخوشی ام

همین هوای سرودن است

همین شکفتن شعله!

همین تبلور بغض!

به خدا هنوز هم از دیدن تو

در پس پرده ی باران بی امان

شاد می شوم!


نوشته شده در یکشنبه 90/11/30| ساعت 4:19 عصر| توسط hasti| نظرات ( ) |

به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست

خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست

به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست

خدا در قلبی است که برای تو می تپد

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آن جاست

در جمع عزیزترین هایت

خدا در دستی است که به یاری می گیری

در قلبی است که شاد می کنی

در لبخندی است که به لب می نشانی

خدا در بتکده و مسجد نیست

گشتنت زمان را هدر می دهد

خدا در عطر خوش نان است

خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی

خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن

خدا آن جا نیست

او جایی است که همه شادند

و جایی است که قلب شکسته ای نمانده

در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش

در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش

باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست

زندگی چالشی بزرگ است

مخاطره ای عظیم

فرصت یکه و یکتای زندگی را

نباید صرف چیزهای کم بها کرد

چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد

زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد

زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم

و سپیده دمان از آن بیرون می رویم

فقط چیزهایی اهمیت دارند

چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند

همچون معرفت بر الله و به خود آیی

دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم

دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم

سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه ، 

هدیه ای از طرف خداوند و بهره خود را از دنیا

فراموش نمی کنند

کسانی که از دنیا روی برمی گردانند

نگاهی تیره و یأس آلود دارند

آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم

سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید: آیا «زندگی» را «زندگی کرده ای»؟


نوشته شده در دوشنبه 90/11/24| ساعت 11:9 عصر| توسط hasti| نظرات ( ) |

 دلـت را بتـکان ... 



غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین



بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...



دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...



باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!



حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...



کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟



حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا



و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...



خـانه تـکانی دلـت مبـارک




نوشته شده در یکشنبه 90/11/16| ساعت 9:26 عصر| توسط hasti| نظرات ( ) |

نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد ، هست

حرف هست

عشق هست

بغض هست

درد هست !!!

اما ...

چه بگویم وقتی

نه در انزوای خالی سکوتم دستی مهربان

نه تلاش دوباره ای برای نو شدن

گمان مبر همیشه حوالی خواب های تو بیدارم

گمان مبر که همیشه عاشقانه می نویسم و می خوانمت

عشق ؛

به زخم که برسد ، سکوت می شود

زخم که عمیق شود ، بیداریِ دل ، درد دارد !

من

در این بغض های هر لحظه

در این دلتنگی های مدام

در این آشفتگی های دقایقم

دارم

سکوت

می شوم

با من از عشق چیزی بگو،

پیش تر از آنکه زخم هایم عمیق شود...

(برگرفته از سایت بدو بیا تو)


نوشته شده در دوشنبه 90/11/10| ساعت 11:22 عصر| توسط hasti| نظرات ( ) |

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره ی شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

خورشید مهری رخ بتاباند

دعایت می کنم، روزی زلال قطره ی اشکی

بیاید راه چشمت را

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

با دل بکوبی کوبه ی مهمانسرای خالق خود را

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

بخوانی خالق خود را

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

ببوسی سجده گاه خالق خود را

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

پیدا شوی در او

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

با او بگویی:

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

دعایت می کنم، روزی

نسیمی خوشه اندیشه ات را

گرد و خاک غم بروباند

کلام گرم محبوبی

تو را عاشق کند بر نور

دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی

با موج های آبی دریا به رقص آیی

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

به کام پرعطش، یک جرعه ی آبی بنوشانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

برایت آرزو دارم

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بگیرد آن زبانت

دست و پایت گم شود

رخساره ات گلگون شود

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

به هنگام سلام گرم محبوبت

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

ندانی کیستی

معشوق عاشق؟

عاشق معشوق؟

آری، بگویی هیچ کس

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

ببندی کوله بارت را

تو را در لحظه های روشن با او

دعایت می کنم ای مهربان همراه

تو هم ای خوب من

گاهی دعایم کن....


نوشته شده در یکشنبه 90/11/2| ساعت 11:0 صبح| توسط hasti| نظرات ( ) |

عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک

عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک



عشق گاهی ناودان گریه ی اشک بهار


عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار



عشق گاهی یک تلنگر برزلال تنگ نور


پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور



عشق گاهی می رود آهسته تا عمق نگاه


همنشین خلوت غمگین آه



عشق گاهی شور رستن در گیاه


عشق گاهی غرقه خورشید در افسون ماه



عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی


رمز هوشیاریست در مستی می



عشق گاهی آبی نیلوفریست


قلک اندیشه سبز خیال کودکیست



عشق گاهی معجز قلب مریض


رویش سبزینه ای در برگ ریز



عشق گاهی شرم خورشید است در قاب غروب


روزه ای با قصد قربت ذکر برلب پایکوب



عشق گاهی هق هق آرام اما بی صدا


اشک ریز ذکر محبوب است در پیش خدا



عشق گاهی طعم وصلت می دهد


مزه ی شیرین وحدت می دهد



عشق گاهی شوری هجران دوست


تلخی هرگز ندیدن های اوست



عشق گاهی یک سفر در شط شب


عشق پاورچین نجوای دولب



عشق گاهی مشق های کودکیست


حس بودن با خدا در سادگیست



عشق گاهی هجرت از من تا ما شدن


عشق یعنی با تو بودن ما شدن



عشق گاهی سر به روی شانه ای


اشک ریز آخر افسانه ای



عشق گاهی تاری یک آه بر آیینه ای


حسرت نادیدن معشوق در آدینه ای



عشق گاهی هم به خون آغشته شد


با شقایق ها نشست و همنشین لاله شد



عشق گاهی در فنا معنا شود


واژگان دفتر کشف و تمناها شود



عشق را گوهر چه می خواهد شود


با تو اما عشق پیدا می شود



بی تو اما عشق کی معنا شود ؟؟؟؟

این شعر فقط یه انتخابه....


نوشته شده در شنبه 90/11/1| ساعت 3:56 عصر| توسط hasti| نظرات ( ) |

<   <<   6   7   8   9   10   >>   >

قالب رایگان وبلاگ پیچک دات نت